02
هنوز خوابی و من،
باز با چشمان کاملاً باز به آینه، به آینده، به تقویم، زل زدهام. و توی آینه، آینده، تقویم، توی خوابیده معلومی.
هنوز خوابی و من،
یادم میآید که دیشب هم من دیدم که خوابیدی و اینکه من کنارت بودم نه گرمت میکرد، نه سردت. من اما، خیلی گرمم بود؛ که نیمهشب پا شدم و رفتم روی کاناپه خوابیدم.
هنوز خوابی و من،
خودم را به خواب میزنم که وقتی بیدار میشوی بیایی بپرسی چرا اینجا خوابیدهم. و من طوری نگویم گرمم بوده که تو بفهمی که من فهمیدهم که از بیمیلی تو و دمای ثابت بدن تو بوده. بعد طوری نخندم که تو بفهمی که من میخواهم که بفهمی که دارم بهزور فراموش میکنم. و من، و من، و من به لعنتِ آفتابِ هفتِ صبح، لعنتتر نفرستم.
هنوز خوابی و من،
به پلکهایت زل میزنم و برایت زمزمه میکنم؛ که باید خیلیوقت پیش میرفتم. که باید وقتی میرفتم که رفتنم حداقل باعث بشود یکشب نخوابی. که حداقل یکشب راحت نخوابی. که حداقل یکشب از فکر نخوابی — مستثنایِ از فکرِ گذشته خودت و همه پسرهای قدبلند و شیکپوش مهمانیها که بهتو لبخند زده بودهند و تو سرت را چرخانده بودی. مستثنایِ از فکرِ آینده خودت که با قبضهای من باید چهکار کنی. مستثنایِ کمد لباسهایم که باید برای آخرینبار تا سر کوچه ببریشان. آخرین لاندریِ موعود!
هنوز خوابی و من،
لحظه لحظه، روز به روز، شب به شب، تاریکتر میشوم. گرمای تابستان و شلوغی خیابان پیامبر روبروی سینما و گلودرد و سرفههای ناشی از باد خشک کولر توی صورتم.
چرا باور نمیکنی وقتی خوابی هم من پیر میشوم؟
چرا باور نمیکنی وقتی خوابی من بیشتر پیرتر میشوم؟
چرا باور نمیکنی وقتی خوابی من و استخوانها و مفاصلم و همهی دکترهای نرفتهام به لبهایت زل میزنیم… شاید بلرزد و اسم یکیمان را بخواند و از ذوق باز بغلت کنیم!
چرا باور نمیکنی من اگر روزها سازدهنی و شبها آکاردئونم؛ وقتی تو خوابی گیتار برقی رکیکی هستم که اواخرش از ناخنهای شکستهام خون میچکد و تا صبح همهشان را میمکم که گلویم برای سازدهنی صبحت تازه باشد… صبحِ تو… صبحانهی تو… صبحازآنِ تو… تو…
اما تو،
هنوز خوابی و من،
آرام آرام مینویسم. میدانم؛ میدانم؛ میدانم آنقدر کسالت برانگیزم که حتی نخواهی خواند همهی اینها را. که حتی نخواهی خواند حتی یکی از اینها را. که حتی نخواهی خواند. خواند… بلند…؟
…
بخواب آرام…
من خودِ قهوهام. روز به روز دیهایدریتدتر میشوم. روز به روز بیشتر بهخودم جذب میشوم. روز به روز …؟ روز، به، روز؟! ببخشید، روز به شب… شب به شب… شب به شبهای گرم تابستان… شبهای گرم تابستان به همهی تعرقهای زیرپوستی… من در خودم دیهایدریتدتر میشوم.
من در خواب جذب سلولی میشوم. نمکهایم میریزد روی ملافه.
من در خوابِ خودم گاهی یخ میزنم؛ بسکه هوس زمستان میکنم.
من در خوابِ تو، ولی، آه، که بدجور تبخیر میشوم.