نفهمی‌های یک ابله

و یا «چرت‌نوشته‌های یک ذهن شلوغ»ـ

Fool به انگلیسی، یعنی ابله، نادان، ساده‌لوح. من پیش آدما یا اینام، یا یکی از اینا. منم که این آدما رو نمیفهمم. من نفهمیدن این آد‌ما رو هم نمیفهمم. اینجا برای خودم می‌نویسم. برای دل خودم. به سبک خودم. من اینجا از نفهمی‌هام می‌نویسم.

پی‌نوشت: خیر، مطلبی که از خودم نباشه اینجا منتظر نمیشه.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
  • ۹۴/۰۴/۲۶
    07
  • ۹۴/۰۴/۲۴
    06
  • ۹۴/۰۴/۱۲
    05
  • ۹۴/۰۴/۱۱
    04
  • ۹۴/۰۴/۱۰
    03
  • ۹۴/۰۴/۰۹
    02
  • ۹۴/۰۴/۰۸
    01
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۴/۰۹
    02
  • ۹۴/۰۴/۲۶
    07
  • ۹۴/۰۴/۱۰
    03
  • ۹۴/۰۴/۱۱
    04
  • ۹۴/۰۴/۰۸
    01
  • ۹۴/۰۴/۱۲
    05
  • ۹۴/۰۴/۲۴
    06
آخرین نظرات

شاید اون روز، نه سالش بود. به اصرار و خواهش ماشین مادرش رو متوقف کرد، پیاده شد، با یه تیکه پارچه پای سگِ مرده رو گرفت و ازوسط راه کنار کشیدش. خواهرش، شاید یازده ساله، بهش خندید. کودکانه خندید. تا چند روز، سر به سرش گذاشت. پسر انقدر نازک‌نارنجی؟

***

شاید اون موقع، دوازده سالش بود. ماشین اسباب‌بازی رو که مادرِ تنگ‌دستش به سختی براش خریده بود، برای اولین بار تو خیابون برده بود. چشمِش به پسرک فقیری افتاد که با حسرت به دستش نگاه میکرد. سعی کرد روشو برگردونه، ولی نتونست. به اون ماشین اسباب‌بازی نگاه کرد. دیگه بازی باهاش، براش لذتی نداشت. برگشت و ماشین رو به پسرک فقیر داد. قضیه رو برای دوستانش تعریف کرد. خندیدند. تا چند روز سر به سرش گذاشتند. پسر اینقدر احساساتی؟

***

شاید چهارده سالش بود. پول کافی برای خریدن اون کفشهایی که مدت‌ها بهشون فکر کرده بود رو، داشت. به سمت مغازه میرفت که از جلوی تنها رستوران وطنیِ اون شهر، رد شد. رستورانی مجلل؛ غذاهای گرون. مادرش روزه بود. به کفشهاش نگاه کرد. بخوبی ازشون نگهداری کرده بود. به عکس بزرگِ غذاهای رستوران نگاه کرد. باز کردن روزه با غذای گرون‌قیمت وطنی، برای مادرش چه مزه‌ای داشت؟

شب، بارون می‌بارید. خونه که رسید، جوراباش خیس خالی بودند. مادرش دعواش کرد. بچه انقدر شکمو؟

***

شونزده سالش شد. برای آخرین بار دیدن پدرش، دو راهیه فرودگاه. شروع جدید با ثروت پدر، یا ادامه راه با تنگ‌دستی مادر؟ چندین میلیارد پول بی‌دغدغه، یا کار زیاد و پس‌انداز ناچیز؟ به پدرش نگاه کرد؛ قهرمان غایت زندگیش، نگاه پر از آرزوش. به مادرش نگاه کرد؛ کوه پشتش، شمع همیشه روشن. 

جمله‌ی آخر پدرش، همیشه یادش موند. «با احساساتی بازی هیچی نمیشی».

***

گذشت. بزرگ شد. برای خودش مردی شد. پس‌انداز ناچیزش، بیشتر و بیشتر شد. خونه گرفت. ماشین. کار خوب. مرد شد.

دیگه برای سگ مرده‌ای که وسط جاده افتاده بود، توقف نکرد. برای پسرک فقیری که ملتمسانه نگاهش میکرد، چیزی نخرید. برای افطار مادرش، به بهترین رستوران شهر نرفت. پدرش رو پیش از مرگ، برای آخرین بار ندید. 

مَرد شد. مَرد. با احساساتی بازی، هیچی نمیشد.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۴ ، ۱۱:۳۲
آقای الف

ننوشتنم از لال بودن نیست. نه که حرفم نیاد. نه که نخوام چیزی بگم. نه که عشق و عادت ده ساله‌م رو کنار گذاشته باشم.

دیدین تا اتفاقی میفته تو خاورمیانه، همه جار میزنند «تقصیر آمریکاااااس خووووو»، یا تا تو غرب تقی به توقی میخوره سیاست‌مدارا میریزن تو تلویزیون و یه جوری قضیه رو ربطش میدند به خاورمیانه؟

همین حس رو، در مورد نوشتن، به بلاگفا دارم. خیلی مجلسی ترکید. خیلی شیک قسمت اعظمی از خاطرات و نوشته‌ها و قالب اختصاصی‌ئی که خودم نوشته بودم و کلی خواننده ثابت و هفت سال خاطره رو که ازمون گرفت هیچی، تهشم جواب داد «تقصیر اون شرکته تو آمریکاست که هاردهای ما رو تعمیر نکرد».

این که کلا این وضعیت پیش‌بینی نشده بود تقصیر بلاگفاست. 

این که بک‌آپ‌ها فقط روی دو هارد مستقر بودن، تقصیر بلاگفاست. 

این که سرورهای سایت رو تماما خارج از کشور سوار کردن، جایی که شخص ادمین دستش به هیچ‌جا بند نیست، تقصیر بلاگفاست. 

این که من الآن اینجا باید احساس غریبی کنم و غر بزنم، تقصیر بلاگفاست.

این که این روزها حس و حال نوشتن ندارم زیاد، تقصیر بلاگفاست. 

این که قراره لال بمیرم، تقصیر بلاگفاست. 

دارم به خواننده‌های ثابتم، با رنج و مشقتی بس فراوان، آدرس اینجا رو میدم. جمع میشیم باز. از چرت‌نوشته‌های ذهن شلوغ من، مطلع میشید باز.

+ اگه من بدقول بشم هم، تقصیر بلاگفاست. 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۱:۵۸
آقای الف

پسرم،

دوّمی نباش.

یا باش
یا نباش،
دوّمی نباش...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۴ ، ۰۹:۳۸
آقای الف

رو آب هم راه بری، باز یکی پیدا میشه بگه "لابد بلد نیستی شنا کنی".

به همین برکت.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۴ ، ۰۲:۳۱
آقای الف

خوارترین آدما، اونایین که برای بالا بردن خودشون، موفقیت‌های بقیه رو کم‌رنگ میکنند.

اونایی که واسه بالا بردن خودشون، داشته‌های بقیه رو لگد میزنند.

اینا هیچی نمیشن. هیچ‌وقت.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۴ ، ۱۲:۲۳
آقای الف

هنوز خوابی و من،
باز با چشمان کاملاً باز به آینه، به آینده، به تقویم، زل زده‌ام. و توی آینه، آینده، تقویم، توی خوابیده معلومی.

هنوز خوابی و من،
یادم می‌آید که دیشب هم من دیدم که خوابیدی و این‌که من کنارت بودم نه گرم‌‍ت می‌کرد، نه سردت. من اما، خیلی گرم‌‍م بود؛ که نیمه‌شب پا شدم و رفتم روی کاناپه خوابیدم.

هنوز خوابی و من،
خودم را به خواب می‌زنم که وقتی بیدار می‌شوی بیایی بپرسی چرا اینجا خوابیده‌م. و من طوری نگویم گرم‌‍م بوده که تو بفهمی که من فهمیده‌م که از بی‌میلی تو و دمای ثابت بدن تو بوده. بعد طوری نخندم که تو بفهمی که من می‌خواهم که بفهمی که دارم به‌زور فراموش می‌کنم. و من، و من، و من به لعنتِ آفتابِ هفتِ صبح، لعنت‌تر نفرستم.

هنوز خوابی و من،
به پلک‌های‌‍ت زل می‌زنم و برای‌‍ت زمزمه می‌کنم؛ که باید خیلی‌وقت پیش می‌رفتم. که باید وقتی می‌رفتم که رفتن‌‍‍م حداقل باعث بشود یک‌شب نخوابی. که حداقل یک‌شب راحت نخوابی. که حداقل یک‌شب از فکر نخوابی — مستثنایِ از فکرِ گذشته خودت و همه پسرهای قدبلند و شیک‌پوش مهمانی‌ها که به‌تو لب‌خند زده بوده‌ند و تو سرت را چرخانده بودی. مستثنایِ از فکرِ آینده خودت که با قبض‌های من باید چه‌کار کنی. مستثنایِ کمد لباس‌هایم که باید برای آخرین‌بار تا سر کوچه ببری‌شان. آخرین لاندریِ موعود!

هنوز خوابی و من،
لحظه لحظه، روز به روز، شب به شب، تاریک‌تر می‌شوم. گرمای تابستان و شلوغی خیابان پیامبر روبروی سینما و گلودرد و سرفه‌های ناشی از باد خشک کولر توی صورتم.
چرا باور نمی‌کنی وقتی خوابی هم من پیر می‌شوم؟
چرا باور نمی‌کنی وقتی خوابی من بیش‌تر پیرتر می‌شوم؟
چرا باور نمی‌کنی وقتی خوابی من و استخوان‌ها و مفاصلم و همه‌ی دکترهای نرفته‌ام به لب‌هایت زل می‌زنیم… شاید بلرزد و اسم یکی‌مان را بخواند و از ذوق باز بغل‌ت کنیم!
چرا باور نمی‌کنی من اگر روزها سازدهنی و شب‌ها آکاردئونم؛ وقتی تو خوابی گیتار برقی رکیک‌‍ی هستم که اواخرش از ناخن‌های شکسته‌ام خون می‌چکد و تا صبح همه‌شان را می‌مکم که گلویم برای سازدهنی صبح‌‍ت تازه باشد… صبحِ تو… صبحانه‌ی تو… صبح‌ازآنِ تو… تو…

اما تو،
هنوز خوابی و من،
آرام آرام می‌نویسم. می‌دانم؛ می‌دانم؛ می‌دانم آن‌قدر کسالت برانگیزم که حتی نخواهی خواند همه‌ی این‌ها را. که حتی نخواهی خواند حتی یکی از این‌ها را. که حتی نخواهی خواند. خواند… بلند…؟

بخواب آرام…
من خودِ قهوه‌ام. روز به روز دی‌هایدریتدتر می‌شوم. روز به روز بیش‌تر به‌خودم جذب می‌شوم. روز به روز …؟ روز، به، روز؟! ببخشید، روز به شب… شب به شب… شب به شب‌های گرم تابستان… شب‌های گرم تابستان به همه‌ی تعرق‌های زیرپوستی… من در خودم دی‌هایدریتدتر می‌شوم.
من در خواب جذب سلولی می‌شوم. نمک‌های‌م می‌ریزد روی ملافه.
من در خوابِ خودم گاهی یخ می‌زنم؛ بس‌که هوس زمستان می‌کنم.
من در خوابِ تو، ولی، آه، که بدجور تبخیر می‌شوم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۴ ، ۰۴:۰۱
آقای الف
نقش آدم بده‌ی داستان را من به‌عهده می‌گیرم
تو نگاه کن
و خیال‌‍ت راحت باشد دیگر کم کم
آدم بده، من‌‍م؛ کاملاً.

شب که خوابی‌دی، روح‌‍ت آرام‌تر از خودت می‌خوابد. و من نگاه می‌کنم. من و تمام سرخ‌پوست‌ها و دردهای از دست‌دادن عزیزان‌‍شان. قربانی‌شده‌گان.
من هم سعی خودم را می‌کنم بخوابم. می‌خوابم، بالاخره. فرق هست بین بد خواب‌یدن و بد خواب دیدن و خوابِ بد دیدن… اما تو لازم نیست این‌ها را بدانی. آدم بده‌ی داستان من هستم. و با گریم هم از صحنه خارج می‌شوم. بگذار کسی نفهمد. بگذار تو هم با انگشت من را به همه نشان بدهی و شاخ‌‍هایم را جزء لاینفک وجودم توصیف کنی، برایشان. من راضی‌ام.
من راضی‌ام.
من به باانگشت نشان‌ داده شدن عادت دارم.
من به نگاه‌های غریب مردم عادت دارم.
من به به‌عنوان شخصیت منفی داستان کم‌کم از ذهن خواننده پاک شدن عادت دارم.
من به همه‌ی این‌ها عادت دارم؛ و سعی می‌کنم راضی بودن‌م برای‌م عادی نشود حداقل؛ که نیم‌‍چه ذوقی داشته باشم از باز محکوم شدن هر بار!

ذوق‌‍ش به کنار، عمق لذت‌‍ش شب قبل از خواب‌‍ست که گریم‌های سیاه را پاک می‌‍کنم. همه خوابیده‌ان، پس باید آرام باشم. آرام با پنبه و قدری آب؛ آب آرامش‌بخش. پاک می‌کنم کم‌کم همه را. و زیر پتو می‌خزم.
بگذار نبینندم وقتی خواب‌م و بی آرایش. بگذار آرام در گذشته‌ی اندک نجیب‌م بغلتم در خواب. بگذار…

باز نفرین می‌کنی ولی، می‌دانم. می‌دانم خواب‌م آشفته خواهد بود، می‌دانم.
می‌دانم ولی هر شب همه را پاک می‌کنم و می‌خوابم.
شاید امشب، خودت به خوابم آمدی؛ خودت تنها. آن‌وقت دیگر کسی نیست که شاخ‌هایم را نشانش بدهی. اصلاً خدا را چه دیدی، شاید زد و با هم کندیمشان. بعد هم تو لب‌خندی زدی بهم، بدون هیچ تشویش‌ای؛ و من آرام، بی‌شاخ، بی‌آرایش، بی‌آلایش، گرفتم تا ابد خوابیدم. کنار تو.
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۰۸:۴۹
آقای الف