شاید اون روز، نه سالش بود. به اصرار و خواهش ماشین مادرش رو متوقف کرد، پیاده شد، با یه تیکه پارچه پای سگِ مرده رو گرفت و ازوسط راه کنار کشیدش. خواهرش، شاید یازده ساله، بهش خندید. کودکانه خندید. تا چند روز، سر به سرش گذاشت. پسر انقدر نازکنارنجی؟
***
شاید اون موقع، دوازده سالش بود. ماشین اسباببازی رو که مادرِ تنگدستش به سختی براش خریده بود، برای اولین بار تو خیابون برده بود. چشمِش به پسرک فقیری افتاد که با حسرت به دستش نگاه میکرد. سعی کرد روشو برگردونه، ولی نتونست. به اون ماشین اسباببازی نگاه کرد. دیگه بازی باهاش، براش لذتی نداشت. برگشت و ماشین رو به پسرک فقیر داد. قضیه رو برای دوستانش تعریف کرد. خندیدند. تا چند روز سر به سرش گذاشتند. پسر اینقدر احساساتی؟
***
شاید چهارده سالش بود. پول کافی برای خریدن اون کفشهایی که مدتها بهشون فکر کرده بود رو، داشت. به سمت مغازه میرفت که از جلوی تنها رستوران وطنیِ اون شهر، رد شد. رستورانی مجلل؛ غذاهای گرون. مادرش روزه بود. به کفشهاش نگاه کرد. بخوبی ازشون نگهداری کرده بود. به عکس بزرگِ غذاهای رستوران نگاه کرد. باز کردن روزه با غذای گرونقیمت وطنی، برای مادرش چه مزهای داشت؟
شب، بارون میبارید. خونه که رسید، جوراباش خیس خالی بودند. مادرش دعواش کرد. بچه انقدر شکمو؟
***
شونزده سالش شد. برای آخرین بار دیدن پدرش، دو راهیه فرودگاه. شروع جدید با ثروت پدر، یا ادامه راه با تنگدستی مادر؟ چندین میلیارد پول بیدغدغه، یا کار زیاد و پسانداز ناچیز؟ به پدرش نگاه کرد؛ قهرمان غایت زندگیش، نگاه پر از آرزوش. به مادرش نگاه کرد؛ کوه پشتش، شمع همیشه روشن.
جملهی آخر پدرش، همیشه یادش موند. «با احساساتی بازی هیچی نمیشی».
***
گذشت. بزرگ شد. برای خودش مردی شد. پسانداز ناچیزش، بیشتر و بیشتر شد. خونه گرفت. ماشین. کار خوب. مرد شد.
دیگه برای سگ مردهای که وسط جاده افتاده بود، توقف نکرد. برای پسرک فقیری که ملتمسانه نگاهش میکرد، چیزی نخرید. برای افطار مادرش، به بهترین رستوران شهر نرفت. پدرش رو پیش از مرگ، برای آخرین بار ندید.
مَرد شد. مَرد. با احساساتی بازی، هیچی نمیشد.